گاه احساس میکنم رسالت دارم بعضی آدم ها را به غایتی که نیازمندند ادب کنم و دقیقا آنچه از آن میترسند را به سرشان بیاورم تا حسابی و حسابی بدانند که زندگی هرکس را خودش میچرخاند و نه هیچ بیشرف و خودمحور دیگری! پ.ن : رحمت بر سرانگشتانم که حرمت پست را نگاه داشتند، و گرنه بدجوری بد در بد میشد این پست.... وضعیت احساسی روجی عقلی خودم را که بررسی میکنیم...به لطیفه ای بی اندازه بی مزه میماند... و من کماکان هرجای پارگی ها را میگیرم جای دیگر میشکافد... غربت این نیست که دور از خانه و خانواده و دوستانت باشی... غربت آن است که در کنار تمام دوست داشتنی هایت احساس تنگی و غربت کنی... و بدبختی...آن است که دوری از دوست داشتنی هایت را چندی ترجیح دهی به غربت قرابتشان... و بیچارگی آن است که بین این دو همواره سرگردان باشی... i guess they're going to win...
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت
۸:٠۳ ب.ظ توسط پویان نظرات () |
نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت
۱٢:٥٢ ب.ظ توسط پویان نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت
۱٠:٤٦ ب.ظ توسط پویان نظرات () |
نوشته شده در سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت
۱٢:٥٠ ب.ظ توسط پویان نظرات () |


