گاه احساس میکنم رسالت دارم بعضی آدم ها را به غایتی که نیازمندند ادب کنم و دقیقا آنچه از آن میترسند را به سرشان بیاورم تا حسابی و حسابی بدانند که زندگی هرکس را خودش میچرخاند و نه هیچ بیشرف و خودمحور دیگری!

 

پ.ن : رحمت بر سرانگشتانم که حرمت پست را نگاه داشتند، و گرنه بدجوری بد در بد میشد این پست....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات () |

وضعیت احساسی روجی عقلی خودم را که بررسی میکنیم...به لطیفه ای بی اندازه بی مزه میماند...

 

و من کماکان هرجای پارگی ها را میگیرم جای دیگر میشکافد...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات () |

غربت این نیست که دور از خانه و خانواده  و دوستانت باشی...

غربت آن است که در کنار تمام دوست داشتنی هایت احساس تنگی و غربت کنی...

و بدبختی...آن است که دوری از دوست داشتنی هایت را چندی ترجیح دهی به غربت قرابتشان...

و بیچارگی آن است که بین این دو همواره سرگردان باشی...

نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات () |

i guess they're going to win...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات () |

and now these mother fuckers try to make me sad! and force me to accept them as the winner!

 

but this, is just a dream!

aber forth is still alive and will fight!

 

 

so...prepare yourself my friends!

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط پویان نظرات () |