i guess they're going to win...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات () |

and now these mother fuckers try to make me sad! and force me to accept them as the winner!

 

but this, is just a dream!

aber forth is still alive and will fight!

 

 

so...prepare yourself my friends!

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط پویان نظرات () |

واژه ای را در سرچ بار فیس بوکم تایپ کردم، از سر کنجکاوی یا هر چیز دیگر! انبوهی از صفحه هایی را یافت که مربوط بودند به بانوانی که از راه سکس امرار معاش میکردند.

هر کسی چیز خاصی نوشته بود، یکی بیشتر از قیمت گفته بود، دیگری از اینکه به مسافرت هم می آید، آن یکی از اینکه بهای یک شب همخوابگی را چقدر تعیین میکند و غیره!

 

تعجب کردم، نفهمیدم چرا! فقط تعجب کردم!

این پست را هم نوشتم که بگویم با هر مرام و مسلک و مذهبی که هستیم، باید، باید و باید به آنها احترام بگذاریم. دست کم از عده ای از مردم که مینشینند و فقط می اندیشند و فلان خیلی بهتر اند! و دست بالا اینکه...حرمتشان را با  واژه ای که خطابشان میکنید را نگاه دارید! بگویید این بانوی کارگر که از من بهتر است! نه اراجیفی که داعیان دین در مغزمان تزریق کرده اند!

 

 

_________________________________________________________________________________________

 

رفته بودیم شمال، لب دریا که رسیدم، صحنه ای را به یاد آوردم. با دختر دوست پدرم بر سر دو تیوپی که داشتیم دعوا میکردم. او گریه میکرد و من هم گریه میکردم. هر دو تیوپ هم شکل و هم رنگ هم بودند اما یکی پنچر شده بود و پنچری اش را که گرفته بودند آن برچسب بد قواره رویش مانده بود! من آنی که سالم بود را میخواستم! او هم میخواست. عجب دنیای کودکانه ای بود!

 

اما امسال بیشتر ذهنم با ذهنم بر سر اینن دعوا میکرد که قیمت کدام ویلا بیشتر است، صاحب فلان ویلای زیبا چکاره است، اگر چقدر پول داشتیم اینجا ویلا میخریدیم که دیگر این همه علاف گرفتن ویلا نشویم و ....

 

عجب انحطاطی گریبانگیر زندگیمان شده است!

 

 

 

پ.ن : نوشتار دوم نقل مضمون بود از نوشتاری از دکتر علی شریعتی که اسمش یادم نیست. در مورد کویر و اینها بود!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط پویان نظرات () |

احساسی که امروز دارم هیچ جز حسادت نیست.

و به پهنای آسمان بی ستاره ام و به ژرفای سیاهی ذهنم برای خودم متاسفم!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات () |

من : هــــــــــــــــــــی خدا این نتایجم نیومد!

بابا : حالا شاید الان اومده باشه ها!

من مثل این دیوونه ها : نه بابا؟ راست میگی بزار بپرسم.

سریع گوشیمو برداشتم اومدم نت، سارا و محیا بودن.

من : سلام خوبی؟ نتایج اومدن؟

سارا : آره اومده...

محیا که انگار اصلا پی ام منو ندیده : چی شد؟

من به محیا : خنثی

 

خلاصه بدون خدافظی دوییدم به سمت منزل گرامی. در راه :

من : اگه رتبم بالای 300 بشه خودمو میکشم.

نف خبیث : حتما حتما، خاک تو سرت با این رتبت.

وجدان بیدار : نه نه نکش، بالای 500 شدی بکشنیشخند

منم از اونجایی که همیشه به وجدان بیدار توجه میکنم مژه گفتم اوکی بالای 500!

خلاصه رسیدم و دیگه رفتم تو و کامپیوترو روشنیدم و ....

دیگه حلاصه سایت و فلان و اینا، زدم رتبه اومد.

من : نگران

سایت : ...

من : نگران

سایت : ....

من : منتظر

سایت : نیشخند

باز شد! منو میگی؟ یه نیگا کردم اینور، یه نیگا کردم اونور، ببینم صفحه کامل لود شده، مشکلی نیست، دیدم که آره درسته همه چی!

برگشتم بالا اسمو نگاه کردم دیدم نه باو اسم خودمه!

اومدم پایین دوباره به اون عدد زیبا و دوست داشتنی خیره شدم :

 

رتبه در منطقه , زیر گروه یک( همونی که حقوق توشهقلب ) : 86فرشته

 

بقیه داستان رو از زبان همسایه ها باید بشنوین!

از خونه درومدم زنگ زدم به خواهرم گفتم آره اینجوری شده. خوشحالی کرد و خدافظی و اینا. 2دقیقه بعد، انگار که خبرو به بی بی سی گفتمنیشخند کل فامیل خبر دار شدن. اول بابام زنگ زد گریه، بعد مامانم زنگ زد گریه!

من :  چرا اینا گریه میکنن؟ شاید اشتباه متوجه شدن فک کردن از آخر شدم 86!ابرو

نفس خبیث : خاک تو سرت همشونو ناراحت کردی.

وجدان بیدار : خاک تو سرت احمق!

من : ناراحت

وجدان : اشک شوقه بیشعور.

من : عینک چه با کلاس!

 

خوب دیگه حالا جدی میشویم :

و امروز من، خوشحال تر و سرمست تر از هر زمان دیگری، دست و جبین بر زمین زدم و از ذات پاک اقدسش تشکر کردم. هرچند درخور نعمت و شادی ای که به من حقیر بخشید نبود اما او، بنده ضعیفش را به حرمت قدرت و عظمت خودش میبخشد.

 

و من امروز، یکی از خوشحال ترین بنده هایش هستم. بنده ی بنده ی بنده!

 

لبخند

نوشته شده در شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط پویان نظرات () |